و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
شما که باز به من نگاه می کنید و می خندید باید…باید این خنده ها را به ته ته ذهنم بسپارم تا هیچگاه از یاد نبرم،تا اگر روزی از یادم رفت به تو ثابت کنم که همیشه با خیال زندگی کرده ای من نمی خواهم شما را به خنده های دفترم تبدیل کنم،نمی خواهم اما دوستان عزیزم شما هم حتی مثل خودم با خودم لج می کنید و من مجبور می شوم خنده هایتان را به رختان بکشم،من حتی فکرهای شما را هم می خوانم ،این فاجعه است اه فکر می کنید شما به چخوف کمک کردید؟یا فکر می کنید چارلز دیکنز با شما بزرگ شد؟متاسفم عزیزان من نه چخوف نه همینگوی نه تولستوی نه فئودور عزیزم شما را می شناخت باید به یادتان بیاورم که شما نه زنده اید نه من به شما جان می دهم شما فقط بلدید بخندید،متاسفم که شما را آزار می دهم دوستان من،شما باید یاد بگیرید به حرف من گوش کنید و دفترم را از خنده های –ببخشید-زشتتان پر نکنید شما نباید از یاد ببرید که من هیچگاه شما را به حساب هم نمی آورم باز که می خندید... نه دوستان من نه شما را قسم می دهم نه التماس می کنم من اگر گاهی به سراغتان می آیم، فقط می خواهم قصه هایم را فراموش نکنم،فقط می خواهم خودم را فراموش نکنم،فقط... امیدوارم بفهمید که من نیازی به شما ندارم و هیچ گاه حتی از خنده هایتان هم لجم نمی گیرد ولی..بازکه شما..به مــ.. من.. می خندید؟ُ نه..نه ..حتی خنده هایتان هم.. شما فقط بلدید دفتر مرا زشت کنید،فقط |