و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
بنویسم،بنویسم
بنویسم از این دنیای شلوغ به هم ریخته،بنویسم از این روزهای خشک،بنویسم از این آدم ها،آدم هایی که حتی دنیایشان برای تبدیل به دنیای قصه هایم جذابیتی ندارد بنویسم که این روزها به قول سهراب مدرسه دنیای مرا قیچی کرده بنویسم این روزها داستان و کتاب و دنیای من به هم ریخته بنویسم از چهل کتاب نخونده،کتاب هایی که انگار روایت خود منن،منی که دیگر نه می خواند نه می نویسد
میدونی اگه یه مدت ازش دور باشی...اگه باهاش ننویسی...اگه لمسش نکنی،دیگه قلمت باهات راه نمی یاد،باید بنویسی و بنویسی اونقدر که یادش بیاد تو همونی،می خوام بنویسم و بنویسم تا یادش بیاد می خوام بازم صدای خنده شو،گریه شو حس کنم...لمس کنم می خوام دوباره باهاش زندگی کنم خوشحالم که دلم هنوز دل دل کردن یادش نرفته |