و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
برای از تو نوشتن،برای تو که نمی شناسمت،ندیدمت،تویی که تنها می دانم این روزها درد را حس می کنی ،لمس می کنی،توکه تمام رویاهایت خط خورده است،از تو نوشتن برایم سخت است… با این حال از تو می نویسم…راستی آخرین بار که دویدی،آخرین بار که راه رفتی ،قدم زدی کی بود؟کجا بود؟زیر باران یا آسمان آبی خالی… امروز هم در زیر هجوم خاطرات گذشته ات می دوی!امروز حتی با دو پای نداشته ات تندتر می دوی…اما رویاهایت را با خود حمل کن،رویاهایت را پرت نکن…رویاهایت را فراموش نکن نه!من هم می دانم،می دانم که درد را از هر طرف که بخوانی درد است،می دانم که هیچ نمی دانم از رنج هایت… می دانم…می دانم اما این را هم می دانم که اگر رویاهایت را لگد کنی باز می مانی! بازگرد دوست من،بازگرد بازگرد و خودت خلق کن،بساز و زندگی کن همه برایت دعا می کنیم برای سلامتی ات…برای شروع دوباره های جدید و برای حس یک زندگی خدایا به آرزوهای ما نگاه کن
|