و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
تاریک بود،صداها را نمی شنیدم،تنها سونات پبانوی شوبرت در گوشم طنین می افکند لعنت به شوبرت که شب ها با موسیقی زیبایش بی خوابم می کند پرده را کنار می زنم و باز این آسمان کویر!که انگار ستاره هایش دزدانه به زمین می آیند تا تو را به آسمان ببرند!افکارت را...تخیلت را و چرخ می زنی در آسمان،می چرخی...می چرخی وغرق در تخیلات خود داستان می سازی آنقدر که به خود می گویی می خواهم نویسنده شوم،نویسنده داستان های فانتزی و بعد یادت می آید که هیچگاه هری پاتر را دوست نداشته ای همیشه در میان داستان های دارن شان خوابت می برده و هیچ وقت از بابانوئل (بابا نوروز؟)هدیه ای نگرفته ای
تاریک است،همه خوابند،پرده را می کشم و صدا را قطع می کنم،می روم که بخوابم اما تشنه ام،در یخچال را باز می کنم این بار حواسم را جمع می کنم که آن عرق بدبو را به جای آب اشتباه نگیرم آب گرمیست که بیشتر تشنه ام می کند آه گندش بزنم" و می دانم که هنوز در رویای" رویای بابلم " لعنت به براتیگان که قصه ایش فکر نویسندگی را از سرم می پراند من؟نوشتن؟ می روم که بخوابم،قول می دهم که بخوابم،تا که در رویاهایم براتیگان شوم یا که شوبرت! نمی دانم،فقط می خواهم بخوابم،باید بخوابم می خوابم،می خوابم،می خواهم! |