و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
اوايل آنقدر خوشحال بوديم که خودمان هم وحشت مي کرديم،مي ترسيديم،مي ترسيديم از خوشحالي مان اول فقط خيال بود،خيالي سبز و بعد پر شديم از روياها،روياهايمان آنقدر بزرگ شد که با هم تقسيمش کرديم شوري به پا شد،سبز...سبز...سبز....همه جا بود ،اين يک نشانه بود،نشانه اي بر يک حادثه سبز اما آنچه شد،نبود آنچه بود پس از آن همه شور،آن همه موج،آن همه شوق سهم ما تنها نگاهي بود به يکديگر،نگاهي که مي دانستيم چه مي گويد! چه خوب آرمان هايمان را به بازي گرفتند،انگار اين شور ما چندان به مذاق بزرگان خوش نيامد و اين آغاز داستان ديگري است...
|