تبليغاتX
دلنوشته های من
اوايل آنقدر خوشحال بوديم که خودمان هم وحشت مي کرديم،مي ترسيديم،مي ترسيديم از خوشحالي مان اول فقط خيال بود،خيالي سبز و بعد پر شديم از روياها،روياهايمان آنقدر بزرگ شد که با هم تقسيمش کرديم شوري به پا شد،سبز...سبز...سبز....همه جا بود ،اين يک نشانه بود،نشانه اي بر يک حادثه سبز اما آنچه شد،نبود آنچه بود پس از آن همه شور،آن همه موج،آن همه شوق سهم ما تنها نگاهي بود به يکديگر،نگاهي که مي دانستيم چه مي گويد! چه خوب آرمان هايمان را به بازي گرفتند،انگار اين شور ما چندان به مذاق بزرگان خوش نيامد و اين آغاز داستان ديگري است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:3
توسط مرضیه موضوع: |

delneveshte-marzeye2

مرضیه

delneveshte-marzeye2

http://delneveshte-marzeye2.blogfa.com

دلنوشته های من

دلنوشته های من

دلنوشته های من

نوشته های دختری 16ساله

مرا از نوشتن گریزی نیست. من محکومی هستم که از محکومیتم لذت می‌برم و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...

دلنوشته های من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog