و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
احساس می کنی که دریغ است با درد خود اگر بستیزی می بوئی آن شکوفه ی غم را تا شعر تازه ای بنویسی
تمام وجودش سرشار از خاطرات زیبایی برای من است و خاطرات مضحکی برای دیگران،خود را گم می کنم میان ورق هایش میان خط هایش ،میان پاییزش،گریز و دردش،عصیان و دیدار تلخش... آه...من فروغ وار می پرستمت! |