تبليغاتX
دلنوشته های من
می ترسم

-باید

اما بی دغدغه باید بود

-شاید!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 14:17
توسط مرضیه موضوع: |
 

هر بارسکوت،هر بار مکث و نگاهی در فاصله میان لحظه های خالی...

لحظه هایی که بر روی عمرت حساب می شوند،می درند و می گذرند...

لحظه هایی که ناخواسته هر دقیقه اش سال ها پیرت کرده اند

لحظه هایی که سهم تو از آنها تنها همان گریه های شبانه است،اتفاق جدیدی نیست گریستن برای تو عادتی دیرینه است،تنها سهمی که به ارث می بری  از مادرانت

 

به من بگو...بگو که چگونه است این نگاه ها که هرکس به آن بنگرد با اسرار آمیزترین لرزش ها مر تعش می شود؟

نگاه هایی دردناک،زجر آور،برآمده از غم ها و درد های پنهانی زنی بی گناه...

زن های بی پناه...زن های بی گناه

 

سال هاست که  امثال تو متولد می شوند اما دیگران از این خبر که فرزند دختری متولد شده گنگ و گیج و ناراحت و مبهوت می شوند

کودک می شوند اما هیچ گاه کودکی نمی کنند و تمام سعی خانواده بر این می شود که در عنفوان کودکی از تو کدبانویی خانه دار بسازند و به جای عروسک در دستان تو کفگیر گذاشته می شو د

کمی بزرگتر که شوی درست در سنی که همسالان پسر تو غرق در بازی های کودکانه اند تو در بند حجابت کودکی ات را از دست می دهی

عاشق می شوی اما حق انتخاب نداری

نا خواسته مادر می شوی چرا که زمانی می توانی قابل ستایش باشی که مادر شوی

به پای فرزندانت پیر می شوی

و می میری بی آنکه زندگی کرده باشی...

تو زندانی زندگی هستی که مردانش برای تو تصمیم می گیرند،به جای تو عاشق می شوند اما به تو قانع نمی شوند

 

این تنها تو نیستی...نه..

چین و شیارهای صورتت از قرن ها رنج  که بر امثال تو رفته است سخن می گویند،این شیارها از زبان زنان با زنان حرف می زنند و سنگینیش بر زن یعنی بر لطف بر رقت بر زیبایی بر مادری فرود می آید

زن های بی پناه...زن های بی گناه...

سخت است که بدانی پس فردای من و تو همیشه ظلمت محض است  که هیچگاه در طول زندگی ات با تمام خوشی های معصومانه نتوانسته ای درست و حسابی خوشبخت باشی

زن های بی گناه...زن های بی پناه

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 16:11
توسط مرضیه موضوع: |

delneveshte-marzeye2

مرضیه

delneveshte-marzeye2

http://delneveshte-marzeye2.blogfa.com

دلنوشته های من

دلنوشته های من

دلنوشته های من

نوشته های دختری 16ساله

مرا از نوشتن گریزی نیست. من محکومی هستم که از محکومیتم لذت می‌برم و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...

دلنوشته های من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog