و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
شب که می رسد
روز که می گذرد من با تمام ستارگان غریبه ام
این بار اما آسمان روشن تر است،قلمی در دست،کاغذ ی سفید و موسیقی شبانه....انگار همه جمع شده اند برای من
شب که می رسد خاکسترهای خورشید در آسمان پراکنده می شود تا روز دیگر،تا صبحی دیگر....
این روزها که همه به هم دهن کجی می کنند،بگذار من هم به این روز و شب بخندم
چه خیالی! بیا ما هم ببافیم صبح هم که شود خیال هایمان را جمع می کنیم و پرت می کنیم در ناکجا آباد ذهنمان و شب دوباره رشته های سرخ و سیاه را در هم می تنیم رشته ها که دراز شود من تا صبح برایت قصه می گویم قهرمان قصه هایمان هم تا صبح به ماکمک می کنند رشته ها را ببافیم و اگر روز شود قهرمان قصه هایمان گم می شوند من در تمام روز در جستجویشان خود را گم می کنم شاید شب دوباره پیدایشان کنم اگر نباشند که این خیال بافته نمی شود خیال هایمان که دود شود دیگر قصه ای نیست آن وقت فقط می خندیم به این روز و شب لعنتی... |