بنگر که چگونه صداي روزهاي سرد به گرمي بدل مي شود
و روزها چه به شتاب از من مي گريزند!
آخر چه مي شود که هر بار -هميشه- تکرار روزهاي پيش تو را مي خواند
از آن که رفت نمي گويم ؛نه
نگاهم به دور دست هاست ؛پرواز هاست
بيا و نوايت را با صداي من هماهنگ کن و به من بياموز که چگونه مي خواندي
که چگونه راز روزهاي سرد را فهميدي
بيا و برايم خاطره ها را شيرين کن
و طعم لحظه ها را به بوي فراموشي آغشته کن
مي بيني? من نيز شده ام به مانند آنها و شادي ام تنها نيازمند صدايي است که به من مي گويد
"چه سبز مي شود کلام در نگاه تو "
فرداها به من مي گويند پرواز را تجربه کن ،تجربه
اما ،بالهاي من روياهاي آنها را چه نديده مي انگارند
مي بيني که چگونه واژها در تکرار کلام من بي روح مي شود
بيا ،و به من بياموز که فاصله به پايان مي رسد آخر اگر تو بخواهي
کلامي ديگر:دستم را بگير ،تمام مشقهايم را خط بزن به من ياد بده و بگو :نقطه سر خط...
روزگاري بهار متولد شد و
تو در بهشت بهار امدي
آمدي در ارديبهشتي که بعد از تو ماندگار شد تا هميشه
و روزگاري بعد در برگ ريز پاييز در ان بامداد سه شنبه -سه شنبه اي تلخ و بي حوصله -برگي زرد از شاخه جدا شد
و تو با ان
آري......اما
تو سبز بودي و گرم
حالا روزها و ماههاست که از نبودت مي گذرد
بي وجودت اما با يادت.....
و تو هميشه با ما ميماني
بگذار بگذرانيم روزهامان را باز در بي کسي
با کسي که ميدانم هست و نيست
شيريني هاي خشک و خنده هاي خشک تر
دست هاي سرد و بوسه هاي سردتر
اتحاد سيار و روبان بسته خانواده ها
تيزي خط شلوارها و کندي لبه ناخنها
مغازه هاي تمام بسته و خانه هاي نيم گشاده
پل هاي کوتاه بغلي و نرده بام هاي دوازده پله لرزان
بيلان هاي با مرکب چين و برنامه هايي با مداد کمرنگ
سفر براي گريز و بازگشت براي پوزش
رستاخيزي گيج در ميان کوههاي برف آلود و باغههاي شکوفه پوش
استمداد عاجزانه و شرمناک انسان
از درخت
از گياه
از نسيم
از جويبار
براي غسل دادن
آرايش بستن
موميايي کردن
و زنده پنداشتن عشق
مفتون اميني
چه اسم نا آشنايي :سال 1387نوروز87
گر چه سال 86تلخ بود و خاکستري اما گذر سال چه اندوه گينم مي کند.....
اميدوارم سالي که مي آيد و مي ماند خوش باشيم
و نوروزي داشتع باشيم به رنگ روزهاي کودکي
سايه در سايه در خود راه مي روم آرام
گنگ در هجوم سايه ها!
به وسعت اين پهنه مي انديشم،اما عجيب کوچک است و من در وسعت اين پهنه کوچک گم شده ام
آرام آرام راه مي روم
مبادا که سايه ام بر زمين ريزد!
تن خسته باد را همراه خود مي کشم،باد من را مي کشد و من به دنبال سايه ام...
به زوزه ي باد مي انديشم،اين باد کوير عجب حکايتي دارد!
اما در اين سنگيني بايد رفت...
اما من که به تو گفتم:پاهايم ديگر تاب رفتن ندارد
اين پهنه وسيع براي من تنگ است،روح من چيز ديگري مي طلبد
اما من چرا مثل تو نمي انديشم؟قلم من چرا اينگونه بر کاغذ مي لغزد؟چرا شکوه،شکايت،ناله؟
مي خواهم يک بار همانند تو بيانديشم،مانند تو...واز لذت درد تنهايي به در آيم،بايد جور ديگري گفت
پس بگذار به دروغ بگويم:
سايه ها کمرنگ نه بي رنگ مي شوند
من نيز
در خود اوج مي گيرم آهسته آهسته...
شبنم و برگ ها یخ زده است
ابرهای برف زا بر آسمان در هم می پیچند
باد می وزد و طوفان در می نوردد
زخم های من نیز
مارگوت بیکل
و تو باز مخاطب نوشته هایی هستی که از قلم خسیس این دخترک بر می یاد
باز باید بخونی...
باز باید...
روزگاری هم سفر بودم با تو،سفری به درازای تمام عمر 15 ساله ام...تمام بغض های نشکسته ام...تمام حرف های نگفته ام...
تمامِ تمامِ تمام
آن سفر تمام شد و امروز هم بدون آنکه بدانم آن روزگار پی چه می گشتم تنها حرکت می کنم
و تو امروز هم در سفری دیگر همسفر ساکت من هستی
در سفری بدون مقصد...
خسته به نظر می رسی و نگاهت یادآور چیست؟
-من نمی دانم
خسته شاید از درازای سفر و شاید خسته از همسفر...
و شاید...
هر چه هست من نمی دانم
و من نگاهم نگران فرداست که شاید با من نباشی
و تو هیچ وقت نمی دانی که: این سفر تنها به خاطر توست و شاید تنها به نفع من
پا نوشت: و باز ایامی که عاشقانه دوستش دارم،ایامی که...
نمی خواهم و نمی توانم حرفی بزنم،چرا که هیچ قلمی در هیچ جای تاریخ نمی تواند بگوید از تو...
پ 2:راستی به نظر تو هم بی سر و ته بود؟
آرام،تنها،ساکت...
خاموش در تاریکی...
او می شنود صدایی در دور،در جایی که نمی داند کجاست،صدایی شبیه تکه های ذهن آشفته ی او...
تکه هایی که هر یک به سویی گریخته شده و او تنها به دنبال جمع کردن آنهاست برای چیدن قطعه ای که سالها گمشده
گمشده ای که آرزوی یافتنش نامی برایش رقم زده به نام زندگی
آرام،تنها،ساکت...
راهی در راه است،راهی که سرابش او را سیراب می کند،راهی دور به فاصله ی مجهول تا معلوم و او در این راه ،این راه خاموش در تاریکی آهسته قدم بر می دارد
می رود که گمشده ای را یابد
گمشده ای که آرزوی یافتنش...
شاید روزی تو را در یابد...
امروز در چهاردهمين روز آبان
و امروز پس از گذشت 40 روز از پاييز ...
در سايه روشن سرنوشت خود به تقدير مي انديشم
امروز،امروز
روزي به نام تولد تو...تولد من
((آن روز که بر دلم در معني گشوده شد))
...
روزارو مي شمارم تا به امروز برسم
3...2...1...
درست مثل شمارش برگ هاي پاييزي!
و امروز 14 آبان
گيج و گنگ از خواب بيدار مي شي!پس چي؟چرا؟
-امروزچه روزي بود؟
ولي يادت نمي ياد
نه...نه...من يادم نمي ياد
تقويم و ورق مي زني:14 آبان
مامان تو مي دوني امروزچه روزيه؟
تولدت مبارک-
ولي...اما...راستش
بالاخره...بله...15 سالگيم مبارک
چه حس تلخ و گزنده اي!
اينکه چشات و باز کني و بعد متوجه شي يک سال بزرگتر شدي
و هنوز غريبه اي ميان آدما!
غريبه اي ميان شما
غريبه اي به نام من ***
صبر کن...
برگشتم و همين نوشته رو دوباره خوندم:
ولي اين حرف ها حرفاي من نيست
اين قلمم،قلم من نيست
من اين نوشته رو دوست ندارم
من اين قلم و دوست ندارم
شايد اين نوشته بزرگ تر از 14 سالگي باشه و به نو شته هاي يه دخترک 15 ساله بيشتر شبيه باشه و من هيچ وقت دوست ندارم بزرگ تر شم
شايد دوست نداشتم بعد از تسليت با تبريک تولد به روز کنم!شايد هنوز مرگ شاعر دوست داشتنيمو باور نکردم!شايد...
نه!
چرا بايد خودمو گول بزنم؟
خيلي وقته احساس مي کنم ديگه نمي تونم بنويسم
خيلي وقت...
نيازي نبود به روز کنم فقط کافي بود خودت به اون گوشه نيگا کني تا متوجه همه چيز شي
آره مي بيني؟دلنوشته هاي دخترک 15 ساله
نيازي نبود اين همه بنويسم مي شد همون اول با فونت درشت قرمز بنويسم:تولدم مبارک
ساده و خلاصه...
اما!نه...
من نياز دارم
به قلم به قلم...قلم...قلم
چیزی شبیه خداحافظ...

باز مثل تموم سال ها از پنجره ي اتاق بيرون رو نيگا مي کني و منتظر ريختن اولين برگ پاييزي امسال مي شي
3...2...1...بلاخره پاییز شروع شد
و چقدر هم غمگين...
سال هاي زياديه که اين موقع از سال از پنجره ي اتاقت حياط کوچولو ولي خوشگل رو نيگا مي کني و منتظر شروع پاييز میشی...
با ريزش اولين برگ پاييزيه اين درخت کوچولو، پاييز برات شروع مي شه
و آخرین برگ و به نشانه ی پایان پاییز می دونی
هنوزم هر بار وقتی قلمتو بر می داری و می خوای در مورد پاییز بنویسی ذهنت پَر می کشه و گم می شه تو روزای کودکی
انشاهای کلاس اول رو یادت می یاد؟
من یادمه!اول مداد رو بر میداشتم ،طبق معمول این متن رو اول انشا می نوشتم:(در کویر افکارم نم نم باران و طراوت و شادابی می بخشد که چگونه انشایی در مورد پاییز بنویسم)
و بعد...
آخر انشا هم مینوشتم:من پاییز را از همه ی فصل ها بیشتر دوست دارم چون زیباترین فصل است.
اون دخترک کلاس اولی هنوزم عاشق و دیوونه ی پاییزه...
شاید که این دختر شبهای پاییز شروع پاییزرو بهترین نشونه می دونه
_____________________________
این متن ساده رو نمیخواسنم اینجا بنویسم،واسه دل خودم نوشته بودم
اما مهر داشت تموم میشد و من آپ نکرده بودم
من از هجوم تلخ طوفان،از سايه هاي سنگين وحشت
من از آنسو
از دوردست آمده ام
آنجا که بر ريشه هاي روشن هشيارم زخمي غبار آلود پاشيدي
از آنجا،آنجا که روح سرگردان من آغاز شد
آفرينشي تلخ...
تجلي يک درد...
از آن رو شد که ريشه هاي روح من آغشته به طعم تلخ درد گشت
من از آنجاست که به اين سو آمده ام
شهري که از آن هرچيزشايد احساس دزديده شد
ومن اکنون به اين سو قدم گذاشته ام
براي شروعي دوباره...
زيرا من دنبال احساسي که گمگشته است
آرام مي گردم


