و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سر و تهی این چنین می انجامد...
به خاطر همان روياهاي دور و درازي بود که هيچگاه به مقصد نرسيد انگار.....
به خاطر اينکه براي خودم دنيايي بسازم،دنياي خودم و نوشته هايم،خودم و خاطراتم حالا خاطراتم ميان همه اين نوشته ها دست و پا مي زند اما انگار کسي موي خاطراتم را محکم کشيده است و ول نمي کند باشد،پيشکش خودش.... من هم ميروم با خاطراتي له شده خداحافظ پاييز بود
برگ ها همه زرد شدند من سبز بودم زمستان آمد درخت ها همه سفيد مي شدند من سبز بودم ....و بهار اوايل آنقدر خوشحال بوديم که خودمان هم وحشت مي کرديم،مي ترسيديم،مي ترسيديم از خوشحالي مان اول فقط خيال بود،خيالي سبز و بعد پر شديم از روياها،روياهايمان آنقدر بزرگ شد که با هم تقسيمش کرديم شوري به پا شد،سبز...سبز...سبز....همه جا بود ،اين يک نشانه بود،نشانه اي بر يک حادثه سبز اما آنچه شد،نبود آنچه بود پس از آن همه شور،آن همه موج،آن همه شوق سهم ما تنها نگاهي بود به يکديگر،نگاهي که مي دانستيم چه مي گويد! چه خوب آرمان هايمان را به بازي گرفتند،انگار اين شور ما چندان به مذاق بزرگان خوش نيامد و اين آغاز داستان ديگري است...
احساس می کنی که دریغ است با درد خود اگر بستیزی می بوئی آن شکوفه ی غم را تا شعر تازه ای بنویسی
تمام وجودش سرشار از خاطرات زیبایی برای من است و خاطرات مضحکی برای دیگران،خود را گم می کنم میان ورق هایش میان خط هایش ،میان پاییزش،گریز و دردش،عصیان و دیدار تلخش... آه...من فروغ وار می پرستمت! می ترسم
-باید اما بی دغدغه باید بود -شاید! |